تبليغاتX
farshad_farjam

farshad_farjam

rapo eshgho asheghi

انتقالی

از این به بعد شما می توانید

 به این وبلاگ متصل شوید

 

aref farshad

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 14:47  توسط فرجام عشق  | 

قسمت تو مال توه . . .

باغ پر بود از درختان سيب و دهقان پير مشغول آبيارى درختها. در این لحظه صدايى گوش خراش به گوش

دهقان پیررسيد: قار... قار... كلاغ روى يكى از درختها نشست و شروع كرد به نوك زدن و چندتا از سيبها را

 خراب كرد و به زمين انداخت!

پيرمرد كه از اين كار كلاغ شگفت زده وعصبانى بود، سنگى به طرفش پرتاب كرد و کلاغ را فرارى داد، اما

 هنوز غر می زد: آخه لعنتی ... تو كه سيبها را نمى خورى، چرا خرابشان مى كنى!؟

وقتى كه كار آبيارى تمام شد، پیرمرد زير يكى از درختها نشست، تا قدرى استراحت كند.

در حالیکه تعداد زیادی موش، در اطراف او با حرص و ولع مشغول خوردن سيبها بودند. سیبهایی که کلاغ

آنها را چیده بود . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 22:34  توسط فرجام عشق  | 

ناامید نشو! هیچوقت!

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه سعي کرد

نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا

تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روي سر الاغ

 خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير

پاش بالا مي آمد، سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره

ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما

رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.  

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 17:37  توسط فرجام عشق  | 

مرد و زن نابینا

مرد به همسرش می گفت:آرزو دارم حتی واسه یه بار هم که شده تورو ببینم(آخه اون نابینا بود)روزی

 برای مرد چشمانی اهداء شده بود.مرد وقتی چشمانش را باز کرد دید همسرش نابینا است و به شدت

ناراحت شد و رفت که ناگهان همسرش گفت:

برو ولی مواظب چشمام باش . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 11:30  توسط فرجام عشق  | 

به روی خودت نیار!

 
- کجاست؟ کجاست؟
 
با ابروهای درهم کشیده و موهای پریشان داخل اتاق می شود و هرچه جلوی دستش می آید را با عصبانیت
 
پرت می کند. نزدیک کمدش می شود و به دنبال گمشده ای، همه چیز را به هم می ریزد. زیر چشمی، نگاهی
 
به من می اندازد و چیزی با خودش می گوید:
 
 - آخه چند دفعه گفتم کسی به وسایل شخصیم دست نزنه؟ به عینک آفتابی من چیکار دارین؟ عصبی و
 
 سردرگم است، از گشتن کمد، چیزی عایِدش نمی شود.
 
درِ کمد را محکم به هم می زند و بر می گردد. از جلوی آینه قدیِ چسبیده به دیوار می گذرد، با تعجب می
 
ایستد، سمت آینه برمی گردد و نیم نگاهی به آن می اندازد، خجالت زده می شود از پیش قضاوتش، اخمهایش
 
 را باز می کند، عینک را از روی سرش برمی دارد و به سرعت از اتاق خارج می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 14:19  توسط فرجام عشق  | 

شخصی به هزار غم گرفتارم

شخصی به هزار غم گرفتارم*****در هر نفسی به جان رسد کارم

بی زلت و بی گناه محبوسم*****بی علت و بی سبب گرفتارم

محبوسم و طالع است منحوسم*****غمخوارم و اختر است خونخوارم

امروز به غم فزون ترم از دی*****و امسال به نقد کمتر از پارم

طومار ندامت است  طبع من*****حرفی است هر آتشی ز طومارم

یاران گزیده دلشتم روزی*****امروز چه شد که نیست کس یارم

هر نیمه شب آسمان ستوه آید*****از گریه ی  سخت و ناله ی زارم

بندی است گران به دست و پایم در*****شاید که بس ابله و سبک بارم!

محبوس چرا شدم,نمی دانم*****دانم که نه دزدم و نه عیارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم*****تا بند ملک بود سزاوارم؟

بسیار امید بود در طبعم*****ای وای امیدهای بسیارم!

 قصه چه کنم دراز, بس باشد*****چون نیست گشایشی ز گفتارم

                                                                                         مسعود سعد سلمان 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 19:59  توسط فرجام عشق  | 

پرستش

من از عالم خود غیر از بدی چیزی ندیدم*****گشتم به دنبال کسی و معبودی ندیدم

معبودی که باشد لایق پرستش*****که سحرگاه تا شب کنمش پرستش

هرکه از کنار دیواره ی دل ما رد شد*****کشید خطی به رویش و با دل ما بد شد

مگر چه کرده ام با روزگارم ای خدا*****همدمی می خواهمت در زمین غیر از تورا

تو هستی بهترین همدم برای هر نفر*****چون هر دوستی نباشد لایق تو هر نفر

می زنم حرف دگر یا شاید حرف آخرم باشد*****می کنم درخواست تا فرشته ای عشق آخرم باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 16:32  توسط فرجام عشق  | 

نفس

تمام دنیا یک نفس است

 

که آن برای یک هم نفس است

 

اگر از یک هم نفس,برای یک هم نفس دیگر نفسی برآید

 

برای تمام نفس های عمرمان بس است

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 21:25  توسط فرجام عشق  | 

فقط بخونش . . .

لحظه ای به خودم اومدم,احساس کردم در فضایی بزرگ قرار دارم و در بین ماده ای بی رنگ شناورم.تا کرانه ی دور,از کسی و چیزی خبری نبود;انگار تو دنیای من کسی جز خودم وجود نداشت.

 

دلهره ای منو فرا گرفت:من کیم؟اینجا کجاست؟چرا به اینجا اومدم؟

 

دنیای قشنگی بود;جایی بزرگ و دلگشا,راحت و آسوده.روزا و شبا می اومدند و می رفتن و من با تعجب می دیدم که دنیای من در حال کوچیک شدنه.

 

رفته رفته نفس هایم به شمار افتاد,درد شدیدی وجودمو فرا گرفت,حس می کردم به لحظات پایان حیات نزدیک می شم.با حسرت و دریغ به زندگی کوتاهم می اندیشیدم.با آخرین رقمی که تو تنم بود,با ناامیدی تمام به قالب سخت دور خودم فشار اوردم.

 

یهو صدایی مهیب شنیدم;در اون دیواره ی آهنی شکافی افتاد و آبشاری از نور و هوای تازه به سرم ریخت.نسیم حیات بخشی بر سراسر بدنم وزید و تنم در تلالوی پرتوهای زندگی نور باران شد.

 

قدم به حیات دیگری گذاشتم و با دویدن و بال زدن زندگی تازه ای رو شروع کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 19:21  توسط فرجام عشق  | 

خداحافظ . . .(خیلی جدی نگیرید)

خداحافظ

دیگه رفتم

پایان ثانیه منم

هر جایی ساعت ببینم عقربه هاشو می شکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 22:59  توسط فرجام عشق  | 

فردا . . .

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند . . .

              جای ما هرکس که باشد ترک دنیا می کند . . .

هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم . . .

              تا که فردا می رسد, امروز و فردا می کنم . . .

 

 

مادرم گل های چادر نمازش را به من سپردند

عمریست چشمهای من باغبانی می کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 19:4  توسط فرجام عشق  | 

عشقی دیگر . . .

من از عشقی دیگر سخن می گویم . . .

عشقی که هر دم معجزه ای می آفریند . . .

از خاک که یاد رویشی دوباره را به ذهنم می آورد . . .

و از آتش درون و خاکستر گناهانم . . .

دست در دستانم بگذار و راز پرواز را به من بیاموز . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 16:30  توسط فرجام عشق  | 

آرزو . . .

دل من دیگر تاب تنها ماندن در این زندان تنهایی را ندارد . . .

یک چشمم خون  و چشم دیگرم اشک است . . .

پر و بال من شکسته است . . .

درد در تمام وجودم ریشه دوانده است . . .

دل پاییزی ام ویرانه ای بیش نیست . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 14:7  توسط فرجام عشق  | 

کوچ . . .

کوچ پرندگان زیباست . . .

آنها می روند تا با بهار برگردند . . .

می روند تا سری به دوست بزنند . . .

کاش من هم پرنده ای بودم و به دیار دوست می رفتم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 21:5  توسط فرجام عشق  | 

به خاطر بسپاریم . . .

دوست واقعی گیاهی است که به آرامی رشد می کند!

 

تلخ ترین اشک هایی که بر مزار رفتگان می ریزیم به خاطر حرفهای ناگفته و کارهای ناکرده است!

 

دوستان دو گونه اند:یکی آنان که همیشه شما را می خندانند و از آنها خیری نخواهید دید . . . دیگر آنان که عیب شما را می گویند و شما را به تفکر وا می دارند(نظر بده)

 

چهار چیز قلب را می میراند:صحبت کردن زیاد . . . خندیدن زیاد . . . خوردن زیاد . . . خوردن حرام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 19:54  توسط فرجام عشق  | 

,SMS ببخشید پیامک

شماره حساب دلم رو می دم هرچی غم داری بریز به حساب!

 

خدایا!دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند.

 

واسه گلی خاک گلدون شو که اگه به خورشید هم رسید یادش نره که چطوری رسیده!

 

دوست واقعی شما کسی است که هیچ احتیاجی به شما ندارد اما باز هم دوست شماست!

 

مرا با آتش عشقت بسوزان و نترس, چون اشک چشمانم آن را خاموش می کند . . .

 

فرشته ها وجود دارند اما بهضی وقتها چون بال ندارند ما بهشون میگیم:دوست!

 

وقتی تورا از دست دادم اشکی نریختم چون تمام اشکهایم رو برای به دست آوردنت ریخته بودم . . .

 

گاه یه لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم و گاه یک آرزو آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم!

 

یه روز یه مرده میره معدن, بقیه اش باشه واسه بعدا!

 

وقتی به دنیا اومدم اونقدر جا خوردم و شوکه شدم که حدود دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 21:3  توسط فرجام عشق  | 

آیا می توانم . . . ؟

نوشته هایم در آب افتاده بود و چشمهایم گریان بود با خود گفتم شاید رهگذری که از کنار رودخانه رد       می شود تکه های خیس کلماتم را بردارد و آنها را به من بازگرداند.

اما آیا می توانم از نو شعرهایم را بسرایم . . . ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 17:59  توسط فرجام عشق  | 

کاش می دانستی . . .

عزیز دل!رویای همیشگی خوابهای دلتنگی من!

کاش می دانستی درون سینه ام چه آتشی شعله می کشد!

از آینه سراغ چشمان تو را می گیرم و خودم را در نگاه تو جستجو می کنم!

کاش می دانستی لحظه های بی تو بودن با دلم چه کرد!

ای گل سرخ سرزمین دلم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 16:13  توسط فرجام عشق  | 

پاییز عشق . . .

ای عشق, در انتظارت هزاران طلوع و غروب خورشید را به تماشا نشستم . . . از بس که پشت پنجره انتظار چشم به راحت ماندم . . . چشمهایم به پنجره قاب شد . . . تو که نباشی کدام دست مهربان مرا از کوچه های دلتنگی عبور خواهد داد و چه کسی کوله بار غم را از روی شانه هایم بر می دارد؟ . . . بی حضور سبزت تمام فصلهایم لبریز از پاییزست . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 15:27  توسط فرجام عشق  | 

گوش کن. . .

ای آبی ترین لحظه ی زندگی من

              ای آفتابی ترین روز عمر من

ای خوش صدا ترین سکوت

              ای آرام ترین بهانه برای زیستن

با توام ای همدم دل شکسته ام

              ای که دستانت پلی است برای رسیدن به این دل خاموش

گوش کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 13:30  توسط فرجام عشق  | 

رویش درد

((شکستی بی تفاوت پشت گرم عشق را آخر

                   تو با صد کوفه نامردی تو با چشمان ناباور

دلم در حسرت و سردرگمی هرگز نمی فرسود

                   اگر ای عشق اورا می گرفتی زیر بال و پر

کنون من ماندم و شعری که تضمین غم و درد است

                   بیا در حق من ای عشق!کوتاهی مکن دیگر

مگر از رویش پنهانی دردم خبر داری

                   که دلتنگ و پریشانی چرا ساکتی بندر؟

تمام درد را یک شب به طور حتم خواهم گفت

                   همین امشب نه بگذارش برای فرصتی دیگر))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 15:47  توسط فرجام عشق  | 

یک بهانه می جویم

((اینکه از تو می خواهم با تو گام بردارم

          یک بهانه می جویم حرف تازه ای دارم

فکر می کنم با تو می توان شکوفا شد

          با تو اوج می گیرد بال های پندارم

می توانم از خورشید بگذرم به آسانی

          می توانم از شبها ماه را به دست آرم

ای ترانه جاری عطر خوب بیداری

          از تو مایه می گیرد خواب های بیدارم!

من دلی چنین دارم مثل آسمان آبی

          مدعی چه خواهد گفت در مقام انکارم

از غم سرشارم دور شهر می گردم

          هر کجا دلی باشد بذر مهر می کارم))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 15:36  توسط فرجام عشق  | 

رنجها

بعد از پایان نماز پیشنماز مسجد در مورد مشکلات انسان حرف زد و نمازگزاران خیلی از مصائب زندگی اش گله داشت و معتقد بود هیچکس چنین مشکل بزرگی در زندگیش ندارد.پیشنماز برای تسکین او به نمازگزاران گفت:((هرکس که در این مرحله از زندگی صاحب مشکل بزرگی است بلند شود و بایستد.))

یک نفر غریبه همچنان نشسته بود.روحانی رو به او کرد و گفت:باز خدا را شکر که از بین همه اهالی محل شما یک نفر مشکل ندارید.هنوز حرف پیشنماز تمام نشده بود که((مرد نشسته))با صدای بلند گفت:

((حاج آقا من پا ندارم. . .فلج مادرزادم))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 15:25  توسط فرجام عشق  | 

امان از

امان از . . .

عاشقی . . . آوارگی . . .

تنهایی . . . جدایی . . .

دوری . . . عشق زوری . . .

دور و زمونه . . . این همه بهونه . . .

من . . . دل من . . .

که هرچی می کشم از دست همینه . . . با تو ام دل من . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 13:53  توسط فرجام عشق  | 

شهر

چی بگم از کجا بگمدردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنمحرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شدو رفتعاشق مردم شدو رفت

عشقی که بی فروغ نبودبرای من دروغ نبود

بغز نشسته تو گلوموقتی نشستی رو به روم

من از خودم چرا بگمباید از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تودست میدم به دست تو

دل از زمونه میکنمحرف دلم رو میزنم

محسن چاووشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 14:49  توسط فرجام عشق  | 

نصیحت(لطفا جدی بگیرید)

فقط یه نصیحت بذارین بهتون بکنممن دقیقا ۱.۵ سال دنبال یه دختر بودماز آبان ۱۳۸۶ تا همین آخرای آبان ۱۳۸۷از آخر هم خوب جوابمو داد نزدیک بود خواهرم رو ببرن کلانتریمن اونقدر اونو دوست داشتم که با این سن کمم و مادر چادریمجریانو هم به مامانم و هم به خواهرم گفتممن نمیگم عاشقی بده.چرا خوبه.ولی اول با هر کی هست اول دوست بشین بعد عاشقش بشیننه مثل من که اول عاشقش شدم از آخرم فهمیدم ۲ سال ازم بزرگ تره. . . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 16:28  توسط فرجام عشق  |